محمدصادق دهلوي
مقدمه 10
كلمات الصادقين ( فارسي )
است همخوابهء خود را بفرستاد تا از 1 حرم شيخ تفحص نمايد . حرم شيخ 2 حقيقت حال منكشف ساخت ، بعد از آن كاك * پيدا نشد . هم از شيخ نظام الدّين اوليا در سير الاولياء * نقل كرده كه وقتى خواجه و شيخ بهاء الدّين [ 14 ] زكريا * و شيخ جلال الدّين تبريزى در ملتان بودند لشكر كافران 3 در حوالى آن 4 آمد . والى شهر نزد آن سه عزيز آمد تا در رفع آن ملاعين امدادى نمايند . خواجه قدس سره تيرى بوى عنايت فرمود كه بجانب كفار نگونسار باندازد 5 . به مجرد امتثال امر روز ديگر ديدند كه همه از پاى حصار گريختهاند و كسى نمانده * و هم از حضرت سلطان المشايخ منقولست كه روزى به زيارت حضرت خواجه رفتم بخاطرم ريخت كه آيا از آمدن حاجتمندان به زيارت بزرگان ايشان را وقوفى و اطلاعى مىشده باشد . پس از خيال اين معنى مشغول شدم ، بنشستم . در اثناى 6 شغل از روضهء شريفه اين بيت شنيدم : بيت 7 مرا زنده پندار چون خويشتن * من آيم بجان گر تو آئى بتن * هم از حضرت سلطان المشايخ * مرويست كه مردى نزد حضرت خواجه از بينوائى گله كرد . خواجه فرمود آن هزار 8 تنكهء نقره كه در خانهدارى بخور ، بعد از آن شكايت كن . آن مرد شرمنده شده 9 بازگشت . در سير الاولياء * آورده كه يكى از ملوك فتوح بسيار پيش قطب الاولياء آورد . آن حضرت قبول ننمود و بر بوريائى كه نشسته بود ، آن را برداشت 10 و به آن ملك نمود كه جوى زر در تك * آن مىرفت . و از آن جناب كرامات و خوارق عادات ديگر بظهور آمده [ 15 ] و چه احتياج بتحرير آن . تمام اهل اين ديار تا امروز ريزهچينان خوان اويند و هرك را از اهل دهلى مشكلى پيش مىآيد بيمن بركت وى آسان مىشود . ذكر واقعهء وفات آن بزرگوار دين و دنيا از فحواى كلام سير الاولياء * مفهوم مىشود كه چون خواجه قطب الدّين بدهلى رسيد و سكونت گرفت صيت بزرگى وى 11 انتشار يافت و شهرت عظيم كرد